سلام31.gif

روزمرگی هم بد درديه 19.gif  حرفم نمياد... 02.gif مامانم اينا رفتن مسافرت 15.gif من عقده ای شدم...17.gif 

وقتی ازمون رانندگی رد شدم ...خنده ام گرفت ... خود سرهنگه هم خنديد ...ولی تو خونه رفتم زير پتو و يه ساعت گريه کردم... عصبانی بودم ... 15.gif البالو امده بود نشسته بود کنارم و بدون حرف نيگام می کرد ...بعدش که کمی اروم شدم گفت اسمون که به زمين نيومده .... قبول ميشی بلاخره ...گريه نداره ... بعدشم کنارم دراز کشيد دستمو گرفت تو دستش و من اروم شدم...

خودمم نمی دونم چه مرگم شده ... اين روزا دنبال بهانه واسه گريه کردن می گردم ... البالو هم خسته اس...اونم همش کار ميکنه ... مگه يه ادم چقدر جون داره ... باز خوبه ما همديگر رو داريم ...

سه روز پيش يه اتفاقی افتاد که... دوس دارم بنويسمش ... من هر چی طلا داشتم سر خريد خونه دادم ... تو زندگی طاقت هر چيزی رو دارم الا ناراحتی البالو .... برای همين هر چی داشتم و نداشتم دادم تا کمتر زير بار قرض بريم ...حدود دو سال پيش ...بعدشم چون به طلا علاقه ندارم ديگه تو فکر دوباره خريدنشون نيفتادم... اطرافيانم می گفتن عقل مردم به چشمشونه 11.gif...بزار چشم دشمنت کور بشه 26.gif اما من تو اين حسا نيستم... سه روز پيش با البالو واسه قدم زدن رفتيم بيرون که خيلی اتفاقی يه گردنبند طلا توجه ام رو جلب کرد ...يه دفعه چشمم بهش خورد ... هيچ وقت از نيگاه کردن به طلا فروشی ها خوشم نيامده و نمياد 26.gif فقط يه دقيقه به اون گردنبند نيگاه کردم ...البالو گفت به چی نيگا می کنی گفتم اون گردنبنده ٬می پرسی قيمتش چنده ...البالو رفت پرسيد بعد با خنده به من گفت ... هزار تومنه 11.gif( بابا خوش سليقه14.gif ) گفتم چرا؟33.gif گفت ميگه جواهره ...من يه نيگا ديگه کردم و گفتم بريم ... ديشب البالو امد خونه و يه جعبه کوچيک مخمل به رنگ مشکی داد به دستم ... فک می کنيد توش چی بود؟...07.gif نمی دونستم چيکارکنم ...فقط بغلش کردم و بوسيدمش ... نمی تونم براتون حالم رو شرح بدم ... قيمت طلا برام مهم نبود اين وسط يه چيز ديگه داشت قلبمو می فشرد ...اينکه اينکه ...نمی دونم چمه ... يه حسی دارم که نمی تونم وصفش کنم ... امير دوست دارم نه به خاطر اين هديه ٬ به خاطر ارامشی که بهم ميدی و ... اگه اينو خوندی فقط بدون ... خيلی دوست دارم .

بای08.gif14.gif04.gif

/ 0 نظر / 5 بازدید